تبلیغات
تاریخ را پاس بداریم - تسخیر ارمنستان و رفتار کوروش با پادشاه ارمنستان
 
تاریخ را پاس بداریم
من با شکست شکست را شکست میدهم...کوروش کبیر

اگر به یاد داشته باشید ((آستیاگ)) پادشاه ماد ، جد (پدر مادر) کوروش بود. پس از در گذشت آستیاگ فرزند پسرش به نام ((کیا کسار)) که دایی کوروش بود ، بجای او بر تخت پادشاهی ماد نشست.

در جنگی که در سالها پیش بین آستیاگ و پادشاه ارمنستان واقع شده بود ، کشور ارمنستان مغلوب شده و تعهد کرده بود که سالیانه به آستیاگ باج بپردازد و در هر زمانی که آستیاگ  با کشور دیگری وارد جنگ شود ، پادشاه ارمنستان به کمک او نیرو بفرستد ، اما از انجام تعهد مذکور خودداری کرده بود. کوروش به کیاکسار پیشنهاد کرد به وی اجازه دهد تا به پادشاه ارمنستان گوشمالی داده و او را وادار به انجام تعهدات خودش کند. کیاکسار با پیشنهاد کوروش موافقت کرد و قرار شد کوروش با عده ای سوار به عنوان شکار به سرحد ارمنستان برود و پس از یکی دو روز که در آن نواحی مشغول شکار شدند ، کیاکسار نیرویی مرکب از سواره نظام و پیاده برایش بفرستد.

موقعی که کوروش به سرحد ارمنستان رسید تعدادی گوزن ، گراز ، خرگوش صحرایی ، بزغاله و گورخر شکار کرد. سپس به او خبر رسید که نیروی اعزامی کیاکسار نزدیک شده است. کوروش فرستاده ای اعزام داشت تا به سپاه مذکور بگوید در دو فرسنگی آن محل اردو بزند. پس از صرف شام صاحب منصبان آنها را احضار کرد و به آنها گفت پادشاه ارمنستان قبلا تعهد کرده بوده است به دولت ماد باج بدهد ، و هر زمانی که این کشور وارد جنگ شد به کمک او نیرو بفرستد، ولی از انجام تعهدات مذکور سرباز زده است و از این رو ما باید او را شکار کنیم. سپس ((کری سان تاس)) را مامور کوهها کرد و صبح روز بعد فرستاده ای نزد پادشاه ارمنستان فرستاد که به او بگوید مبلغ باج و نیرویی را که قبلا تعهد کرده بوده است نزد او اعزام دارد. همچنین به فرستاده خود دستور داد اگر پادشاه از حضور کوروش پرسش کرد واقعیت را با وی در میان بگذارد ، و اگر از تعداد سپاهیان پرسش کرد به او بگوید شخصی را بفرستد تا در این باره تحقیق بعمل آورد. هدف دیگر کوروش از فرستادن پیامبر خود نزد پادشاه ارمنستان این بود که او را از حمله قریب الوقوع خود آگاه سازد ، نه این که بدون اطلاع به او شبیخون بزند. کوروش همچنین به سپاهیان خود دستور داد در سر راه خود باعث خرابی نشود ، و از غارت اموال مردم خودداری کنند ، تا ارامنه با اعتماد به سپاهیان او نزدیک شوند و به آنها آذوقه بفروشند.

هنگامی که پادشاه ارمنستان از ورود کوروش آگاه شد سخت به وحشت افتاد و در صدد جمع آوری نیرو بر آمد ، در ضمن پسر جوان خود ((ساباریس)) همسر ، عروس و دخترانش را با اشیاء گرانبهای خود به کوهستانها فرستاد و  نگهبانانی نیز برای حفاظت آنها گماشت.

پادشاه ارمنستان ارممنستان ماموری نیز گسیل داشت تا از وضع کوروش و سپاهیان او خبر بیاورد ، و هنگامی که آگاه شد کوروش شخصا عازم ورود به شهر است فرار کرد و به کوهستان رفت. اهالی شهر نیز چون از موضوع آگاه شدند به فکر نجات دادن اموال خود افتادند ، ولی کوروش به آنها اعلام کرد که اگر در شهر بمانند کسی با آنها کاری ندارد ، ولی هرگاه فرار کنند و دستگیر شوند با آنها مانند دشمن رفتار خواهد شد.

پس از انتشار موضوع مذکور اهالی شهر در خانه های خود باقی ماندند و تنها گروهی از آنها همراه پادشاه خود به کوهها فرار اختیار کردند. سپس کوروش دستور داد پادشاه و آن گروه از افرادی که به کوهستان فرار کرده بودند محاصره شوند و در نتیجه پسر جوان پادشاه ارمنستان و دو نفر از زنان او و دختران و اموالش به دست سپاهیان کوروش افتادند.

پادشاه ارمنستان که  راه فرار را مسدود دید به یکی از قلل کوه پناه برد. کوروش به کری سان تاس دستور داد سربازان خود را در کوه بگذارد و خود نزد او آید و سپس فرستاده ای نزد پادشاه ارمنستان فرستاد و به او پیغام داد چرا حاضر شده ای در بالای بلندی بمانی و با گرسنگی و تشنگی مجادله کنی ؟ آیا بهتر نیست پایین بیایی تا با یکدیگر نبرد کنیم. پادشاه ارمنستان پاسخ داد: (( من نه با گرسنگی و تشنگی می خواهم نبرد کنم و نه با تو.)) کوروش دوباره پیغام داد : ((پس چرا بالای کوه نشسته ای؟)) پادشاه ارمنستان پاسخ داد : ((نمی دانم چه باید بکنم.))

کوروش: بهتر است از کوه پایین بیایی و خود را تبرئه کنی.

پادشاه ارمنستان : چه کسی قاضی این دادرسی خواهد بود؟

کوروش: کسی که خداوند به او قدرت داده است ، حتی بدون دادرسی ، هر چه بخواهد با تو بکند.

پادشاه ارمنستان ناچار از کوه فرود آمد و به حضور کوروش که در میان سپاهیانش قرار داشت رسید.

در این هنگام پسر بزرگتر پادشاه ارمنستان به نام ((تیگران)) که دوست شکار کوروش بود ، و به مسافرت خارج رفته بود ، از راه رسید و به طرف کوروش رفت. موقعی که تیگران از اسارت پدر ، مادر ، برادر ، خواهران و همسرش آگاه شد به گریه افتاد. کوروش به او گفت : بسیار به موقع آمده ای تا در دادرسی پدرت حضور داشته باشی. سپس روسای پارسی ، مادی و بزرگان ارامنه را جمع کرد. به زنها نیز که در عرابه ها بودند اجازه داد در دادرسی حضور یابند. و بعد پادشاه را مخاطب قرار داد و گفت : ((من به تو نصیحت می کنم که بجز حقیقت چیزی نگویی تا دست کم از یک جرم یعنی دروغ که از جمله بزرگترین گناهان بوده و مهمترین مانع عفو و گذشت بشمار می رود خو را آزاد کرده باشی و دیگر این که زنان و فرزندان تو و ارامنه ای که در این محل حضور دارند ، همه می دانند تو چه کرده ای ، و هر گاه تو دروغ بگویی و من کشف کنم خواهند گفت که تو خودت را به شدیدترین مجازاتها محکوم کرده ای.))

پادشاه ارمنستان گفت : هر چه می خواهی از من بپرس. من به تو حقیقت را خواهم گفت.

کوروش اضهار داشت : بنابراین به من بگو آیا تو مدتها پیش با آستیاگ پدر مادر من و سایر مادها جنگ نکردی؟

پادشاه ارمنستان گفت : بلی درست است.

کوروش : پس چرا باج خود را نپرداختی ، در جنگ او را با اعزام نیرو و یاری نکردی ، و به احداث قلعه و استحکامات اقدام نکردی.

پادشاه ارمنستان : زیرا می خواستم موهبت زیبای آزادی را لمس کنم و آن را برای فرزندانم به میراث بگذارم.

کوروش : آری همینطور است. آزادی و جنگیدن برای حفظ آزادی زیباست ، ولی اگر شخص در جنگ و یا به وسائل دیگر آزادی خود را از دست بدهد ود در صدد بر انداختن مخدومش بر آید ، آیا تو چنین شخصی را پاداش می دهی و یا مجازات می کنی؟

پادشاه ارمنستان : او را مجازات می کنم و حقیقت امر را به تو می گویم زیرا این قرار ما بوده است.

کوروش : اگر یکی از افرادی که به تو به حکومت یکی از نواحی زیر فرمانت برمی گزینی مرتکب تجاوز شود ، آیا از خطای او می گذری و یا او را از اسمتش خلع می کنی و شخص دیگری را بجایش منصوب می کنی؟

پادشاه ارمنستان :او را از سمتش معزول می کنم.

کوروش : و اگر چنین شخصی ثروتمند باشد ، آیا او رابه حال خود وا می گذاری و یا ثروتش را از او می گیری؟

پادشاه ارمنستان : کلیه ثروتش را از او می گیرم و او را تهیدست می کنم.

کوروش :اگر او به دشمن تو بپیوندد با او چه می کنی؟

پادشاه ارمنستان : او را می کشم. حقیقت را می گویم ، زیرا پس از گفتن بمیرم بهتر از آن است که پس از مرگ مرا دروغگو بدانند.

در این هنگام پسر پادشاه ارمنستان که به گفتگوی پدرش با کوروش گوش می داد کلاه از سر برداشت و جامه اش را درید. زنان نیز چنان که گویی پدرانشان را از دست داده اند و به گریه و شیون پرداختند.

کوروش آنها را به سکوت دعوت کرد و ادامه داد : (( حال با توجه به آنچه که تو شخصا اعتراف کردی ، من درباره تو چه حکمی باید صادر کنم؟))

پادشاه ارمنستان بفکر فرو رفت و نمی دانست آیا به کوروش بگوید او را بکشد و یا حکمی بر خلاف آنچه که او اعتراف کرده و شایسته اش می باشد برایش صادر کند.

در این اثنا تیگران پسر پادشاه گفت: ((کوروش با توجه به این که پدر من بعلت تشویق و اضطرابی که بر او حاکم شده قادر به پاسخ لازم نیست ، آیا به من اجازه می دهی آنچه به عقیده من درباره این رویداد بهتر به نظر می آید به توپیشنهاد می کنم؟ ))

کوروش بخاطر آورد که با تیگران به شکار می رفت یک انسان خردمند در مصاحبت او بود ، که تیگران برای او بسیار احترام قائل بود و به دقت به سخنانش گوش می داد. بنابراین با کمال میل می خواست عقیده او را درباره پدرش بداند. از این رو به وی اجازه داد عقیده اش را بیان کند. تیگران اظهار داشت : اگر کلیه اعمالی که پدر من انجام داده است مورد موافقت تو می باشد از آنها تقلید کن. اما اگر با اقداماتی که او انجام داده مخالف هستی ، بهتر است از تقلید اعمال او خودداری کنی.

کوروش گفت : ((یقین است که اگر من بخواهم از عدالت پیروی کنم باید از تکرار اعمالی که یک شخص متجاوز انجام داده است ، خود را دور نگهدارم و بنا بر عقیده خود تو ، پدرت باید بعلت ارتکاب اعمال منصفانه مجازات شود.))

تیگران : (( این درست است اما تو باید فکر کنی که آیا مجازات او به نفع تو خواهد بود یا به ضرر تو.))

کوروش : ((اگر به ضرر خود او را مجازات کنم ، در واقع خود را مجازات کرده ام.))

تیگران : ((آیا قبول می کنی که اگر تو آنهایی را که در موقع لازم بتوانند به تو تعلق داشته باشند ، و بزرگترین خدمت را به تو بکنند ، بکشی در واقع خود را به بدترین شکل ممکن مجازات کرده ای.))

کوروش : ((اما چگونه می توان به شخصی که مرتکب خیانت و اقدامات غیر منصفانه شده است ، اعتماد کرد!))

تیگران: ((اگر انسان از خرد و بصیرت خود استفاده جوید می توان به او اعتماد کرد ، سایر صفات مانند شجاعت ، ثروت و غیره بدون عقل فایده ای ندارند ، ولی با وجود خرد و بصیرت هر دوستی مفید و هر خادمی خوب است.))

کوروش: ((آیا می خواهی بگویی صفات پدرت یک روزه از کستاخی و بی  اعتنایی نسبت به دیگران جای خود را به عقل و خرد داده و او عاقل شده است!))

تیگران : ((آری همینطور است.))

کوروش : ((بنابراین آیا قبول نمی کنی که چنین خرد و بصیرتی خرد و بصیرتی که تو از آن سخن می گویی مانند درد یک بازتاب آنی روانی است و نه موضوع یک دانش و دانایی دائمی؟ زیرا اگر لازمه انسان با خرد و فروتن ، داشتن عقل و دانایی باشد ، چگونه انسانی گستاخ و با تکبر یک روزه می تواند عاقل و محجوب شود.))

تیگران: ((آیا ندیده ای که انسان جسور و مغروری ، از روی خود خواهی ، با دیگری که از او قویتر است وارد جنگ می شود ، و آیا مشاهده کرده ای هنگامی که شهری با شهر دیگر وارد جنگی میشود ، و شکست می خورد ، بجای ادامه جنگ ، فرمانبرداری از طرف پیروز را اختیار می کند؟))

این گفتگوی فلسفی برای چند لحظه بین کوروش و تیگران پسر پادشاه ارمنستان ادامه داشت ، و از جمله تیگران اظهار داشت : ((حمله تو به شهر ما در دل همه ترس و وحشت ایجاد کرده است و تو قبول می کنی آنهایی که در ترس از تبعید شدن از کشورشان و یا نابود شدن بسر می برند ، در وضع روانی بسیار وخیمی خواهند بود. آنهایی که در مسافرت دریایی هستند و نگران غرق کشتی خود هستند ، و یا افرادی که در ترس اسارت بسر می برند ، نه می توانندغذا بخورند ، و نه بخوابند ، اما آنهایی که قبلا اسیر شده و در حالت بردگی بسر می برند ، با راحتی هم می توانند غذا بخورند و هم خواب آرام داشته باشند. ترس از اسارت به اندازه ای مخوف است که بعضی از افراد قبل از اسارت بعلت ترس از آن که خود را به انحناء مختلف نابود کرده اند. بنابراین در حال حاضر پدر من نه تنها از به خاطر افتادن آزادی خودش می ترسد، بلکه اسارت من ، زن و سایر فرزندانش نیز او را آزار می دهد. بعلاوه چون پدرم مشاهده کرد تو با شتاب خود را با چابکی به سرحد ارمنستان رسانیدی و سپاه و استحکامات او در برابر سرعت حرکت و تدابیر تو بیهوده مانده ، دیگر سرکشی نخواهد کرد ، زیرا هنگامی که انسان برتری دیگری را احساس کرد ، از او بدون اجبار تمکین می کند. اگر پدر مرا بکشی ، زحمت اداره کردن ارمنستان برای تو بیشتر خواهد شد. ولی اگر او را عفو کنی و زن و فرزندانش را به وی برگردانی ، او را با رشته های محکم حق شناسی به خود متکی کرده ای و از حق شناسی او نتایج بیشماری به تو خواهد رسید. مواظب باش اگر تقاضای مرا نادیده بگیری ، بیش از آنچه پدرم به تو زیان رسانیده است ، بخ خود ظرر خواهی زد.))

کوروش با شنیدن سخنان تیگران با خود فکر کرد شرایطی که تیگران پیشنهاد کرده است ، درست همان حالت دوستی را که وی مایل بوده است بین کیاکسار و پادشاه ارمنستان بوجود آید ، بین دو پادشاه مذکور ایجاد خواهد کرد. از این رو به پادشاه ارمنستان اظهار داشت: ((اگر به پیشنهادات پسرت پاسخ مثبت دهم ، چه تعدای سرباز و چه مبلغی پول خواهی داد؟)) پادشاه ارمنستان پاسخ داد: ((ارمنستان دارای هشتهزار سوار و چهل هزار پیاده است و ثروت من با آنچه از پدرم به من ارث رسیده ، بیشتر از سه هزار تالان (تقریبا سه میلیون و ششصد هزار تومان) است. من تمام نیروی جنگی و ثروت خود را به تو می دهم. تو هر چقدر از آن را که می خواهی بردار و بقیه آن را برای محافظت کشورم به من بده.)) کوروش گفت گفت چون تو با کلدانیها جنگ داری ، من نیمی از نیروی جنگی تو را می گیرم ، و نیم دیگر آن را در اختیار خودت می گذارم ، تا بتوانی با کدانیها نبرد کنی و درباره پول ، تو قرار بوده است مبلغ پنجهزار تالان به کیاکسار برای باج بپردازی ، چون از انجام این اقدام خودداری کرده ای ، آن را به یکصد هزار تالان افزایش می دهم ، و مبلغ یکصد هزار تالان نیز از تو قرض می کنم ، هر گاه خدا یاری کرد ، یا تمام قرض خود را به تو مسترد می کنم ، و یا در برابر آن خدمت لازم را نسبت به تو انجام خواهم داد.

پادشاه ارمنستان گفت: ((تو را به خدا سوگند می دهم این حرف را مزن. آنچه را که نیز تو در اختیار می گذاری به خودت تعلق دارد.))

سپس کوروش گفت: ((در برابر آزاد کردن همسرت به من چه می دهی؟))

پادشاه ارمنستان: ((هر چه دارم.))

کوروش: ((در برابر آزادی فرزندانت چه می دهی؟ ))

پادشاه ارمنستان: ((هر چه دارم.))

کوروش: ((بنا براین تو در برابر دارایی ات را به من بده کار هستی.))

سپس کوروش رو به تیگران کرد و گفت : ((تو در برابر آزادی همسرت به من چه می دهی؟)) تیگران که به تازگی با همسرش ازدواج کرده و به شدت به او عشق می ورزید ،پاسخ داد : ((من حاضرم زندگی خود را برای این که همسرم برده نشود بدهم.))

کوروش گفت : (( زنت را تحویل بگیر . من او را اسیر نمی دانم ، زیرا تو ما را هیچگاه رها نکردی.))

سپس کوروش رو به پادشاه ارمنستان کرد و گفت : ((تو هم زن و فرزندانت را تحویل بگیر. من در برابر آزادی آنها از تو هیچ پولی نمی خواهم.بگذار آنها بدانند وجود تو باعث سلب آزادی آنها نشده است و اکنون شما را دعوت می کنم به شام میهمان من باشید. پس از اتمام شام به هر کجا که میل دارید می توانید بروید.))

پس از صرف شام کوروش از تیگران پرسش کرد ، آن مرد خردمندی که در شکار تو را همراهی می کرد و آن قدر مورد احترام بود کجاست؟ تیگران پاسخ داد : ((پدرم این مرد را کشت ، زیرا فکر می کرد اخلاق مرا فاسد می کند ، اما این مرد آن قدر خوش قلب و نیکو بود که در لحظه مرگ مرا خواست و گفت: تیگران تو از این که پدرت مرا می کشد ، نسبت به او بدبین مشو ، زیرا او این عمل را از روی نادانی انجام می دهد، و نه از بددلی و هرکاری که مردم از نادانی می کنند ، عمدی و اردادی نیست ، بلکه سهو و غیر ارادی است.))

کوروش از شنیدن این خبر متاسف شد. پادشاه ارمنستان رو به کوروش کرد و گفت: ((افرادی که زن خود را با دیگران می بینند و او را می کشند ، به این سبب است که فکر می کنند چنین افرادی محبت همسرشان را از آنها می ربایند ، منهم چون این مرد محبت پسرم را از من می ربود ، نسبت به وی حسد ورزیدم و او را کشتم.)) کوروش پاسخ داد: ((خدا را به شهادت می طلبم که گناه تو در نتیجهضعف طبیعت بشر بوده است.)) سپس کوروش رو به تیگران  کرد و گفت: ((تو هم پدرت را از انجام این عمل ببخش.))

پس از آن در حالی که پادشاه ارمنستان با همسر و فرزندانش ، همه غرق شادی بودند سوار گردونه شدند و به خانه خود برگشتند. بدیهی است که مشاهده اعمال و رفتار کوروش و عقل و کیاست و بزرگ منشی های او همه آنها را شگفت زده کرده بود. هنگامی که آنها به خانه رسیدند ، یکی از عقل و کیاست کوروش سخن می گفت ، دیگری درباره شکیبایی او حرف می زد ، یکی رفتار ملایم و جوانمردانه او را می ستود ، و دیگری از صباحت منظر او تعریف می کرد ، در این ضمن ((تیگران)) از همسرش پرسش کرد : ((آیا مشاهده کردی چقدر کوروش خوش چهره است؟))

همسر تیگران: ((من به او هیچ نگاه نکردم.))

تیگران: ((پس به چه کسی نگاه می کردی؟))

همسر تیگران: ((به کسی که می گفت حاضرم به قیمت از دست دادن زندگی ام نگذارم همسرم اسیر شود.))

روز بعد پادشاه ارمنستان دستور داد نیروی لشکری او در مدت سه روز آماده حرکت به طرف ماد بشوند ، و دو برابر وجهی را که کوروش خواسته بود به انضمام هدایایی برای او فرستاد ، ولی کوروش همان قدر که لازم داشت برداشت ، و بقیه آن را برای پادشاه ارمنستان پس فرستاد. سپس کوروش از پادشاه پرسش کرد آیا او سپاه ارمنستان را فرماندهی خواهد کرد ، و یا پسرش. پادشاه ارمنستان پاسخ داد: ((هر کدام از ما دو نفر را که تو دستور می دهی فرماندهی نیرو را برعهده خواهد گرفت.)) تیگران به کوروش گفت : ((من ولو این که بردگی تو را برعهده بگیرم از تو جدا نخواهم شد.)) کوروش ضمن این که از حرف او به خنده افتاد ، وی را به سمت فرماندهی سپاه ارمنستان قبول کرد.

سپس کوروش به اتفاق تیگران آن قسمتهایی از ارمنستان را که بر اثر جنگهای متواتر با کلدانیها نتوانند برای غارت به آن محل دست اندازی کنند ، و یکی از سرداران ماد را حاکم آنجا قرار داد. سپس کوروش به یک بلندی که دیده بانان کلدانی آن را اشغال کرده بودند حمله کرد، و آن را تصرف نمود. بعد اهالی ارمنستان و کلدانیها را با یکدیگر آشتی داد. آنها پیمانی امضاء کردند که با یکدیگر در صلح و صفا بسر برند ، و کوروش را مورد ستایش بیکران قرار دادند. سپس کوروش قصد برگشت به ماد را کرد.

گزنفون می نویسد هنگام عزیمت کوروش از ارمنستان کلیه اهالی شهر ، از جمله پادشاه این کشور و همسران و فرزندانشان ، به مشایعت او رفتند. زن پادشاه ارمنستان پولها و خزاینی را که کوروش به آنها پس داده بود به انضمام هدایای دیگر دوباره به وی تقدیم کرد. کوروش آنها را نپذیرفت و گفت من آدمی نیستم که قصدم از کشور گشایی جمع مال و ثروت باشد. این ثروتها را برای خودتان نگهدارید ، اما آنها را زیر خاک پنهان مکنید وبدانید که انسان را زیر خاک دفن می کنند. آنهم پس از این که دنیا رخت بر می بندد. پسرتان را با این ثروتها مجهز کنید ، و او را آماده جنگ کردن سازید. سپس کوروش در میان هلهله و تحسین عمومی ارمنستان این کشور را به قصد ماد ترک کرد.





نوع مطلب : داستان های کوروش کبیر....، 
برچسب ها :